
پروفیسور داکتر عبیدالله برهانی
در آغاز سال 2026، جمهوری اسلامی ایران خود را در یک مقطع بحرانی قرار می دهد که با تجمع بحران های ساختاری ریشه دار و شکست فزاینده بین دولت و جامعه شکل گرفته است. تظاهرات که در اواخر دسمبر 2025 آغاز شد و در اوایل جنوری تشدید شد نمیتواند فقط به عنوان یک موج گذرا تقاضاها درک گردد؛ در عوض، آنها یک بحران عمیق مشروعیت را نشان میدهد که در آن عوامل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی با یک محیط نامطلوب منطقوی و بین المللی تقاطع میکنند.
اهمیت سمبولیک پیدایش تظاهرات در بازار تهران به اندازه بعد اقتصادی آن مهم است. از نظر تاریخی، بازار به عنوان یک ستون ثبات اجتماعی حمایت کننده رژیم عمل کرده است. ظهور آن به عنوان یک محل اعتراض علیه سقوط ارز و تورم فزاینده نشان دهنده تغییر نارضایتی مردم از حاشیه ها به هسته ساختارهای سنتی که دولت را تقویت می کند، نشان می دهد.

طوریکه این جنبش به پوهنتون ها، گروه های کارگری، و جمعیت های وسیع شهری گسترش میابد، این وضعیت یک شکایت عامه چند لایه را منعکس میسازد، حتی در فقدان رهبری واحد یا یک پروژه سیاسی بدیل منسجم.
در پاسخ، رژیم به ابزارهای سنتی مدیریت بحران خود، عمدتاً یک شیوه امنیت محور، برگشته است. محدودیت های انترنت، دستگیری های دسته جمعی، و تلفات در ساحات معین یک نمونه را منعکس میسازد که در قسمت های قبلی تکرار شده است.
مگر امروز، چالش خود سرکوب نیست بلکه هزینه ستراتیژیک فزاینده آن است. در حالیکه ایران از نظر تاریخی اعتراضات را سرکوب کرده است، محیط فعلی بین المللی کمتر تمایل به برخورد با چنین اعمالی به عنوان امور خالص داخلی دارد و بیشتر تمایل به قاب بندی آنها به عنوان موضوعات سیاسی و حقوقی فرامرزی دارد.

گفتمان رسمی این معضل را توضیح میدهد. رئیس جمهور مسعود بازکیان در جستجوی یک زبان فراگیر برای ترویج گفتگو بوده است، در حالیکه دستگاه امنیتی روی یک شیوه سختگیرانه اصرار دارد و ناآرامی ها را به عنوان یک تهدید مستقیم برای امنیت ملی قاب میکند. این واگرایی نشان دهنده یک انشعاب ساختاری در رژیم نیست بلکه محدودیت های ارائه راه حل های سیاسی و اقتصادی تحت تحریم ها و عدم تعادل عمیق ساختاری را برجسته می کند. در نتیجه، سرکوب به یک انتخاب تاکتیکی تبدیل میشود نه یک راه حل ستراتیژیک.
سناریوهای تغییر سیستماتیک رادیکال بسیار نامعلوم باقی مانده است. فقدان نافرمانی گسترده مدنی و انحرافات معنی دار در نهادهای نظامی و امنیتی، سقوط سریع را در کوتاه مدت بعید می سازد. احتمالی ترین مسیر یک مرحله طولانی فرسایش است که توسط دوره های ناآرامی و مهار و فرسایش تدریجی مشروعیت بدون حل قطعی مشخص می شود.
چیزی که لحظه فعلی را متمایز میسازد این است که بحران ایران دیگر در داخل مرزهای آن محدود نمیشود. محیط منطقوی اطراف کمتر همدرد و بیشتر عملگرا شده است. دولت های همسایه پیشرفت ها را از طریق لنز منافع ملی مشاهده میکنند و خود را تحت این فرضیه که ایران ممکن است بدون دخیل شدن مستقیم یا فرض هزینه دخالت آشکار وارد مرحله ای از ضعف داخلی یا تنزیل شود، تغییر موقعیت می دهند.

پاکستان یک مورد قابل توجه را نشان میدهد. اسلام آباد، که از نظر تاریخی یک تعادل محتاطانه را در روابط خود با تهران حفظ میکرد، حالا کمتر مایل به حفظ وضعیت موجود به نظر میرسد. نگرانی های امنیتی در امتداد مرز مشترک، رقابت ناگفته در افغانستان، و نیاز به بهبود روابط با واشنگتن و کشورهای خلیج، همه همسویی ضمنی با بازیگران محتاط نفوذ ایران را تشویق می کنند. درحالیکه این حالت آشکارا خصمانه نیست، به این معنی است که بعید است که هرگونه اقدامات بین المللی علیه تهران با مقاومت عملی پاکستان روبرو شود.
همسایگی گسترده تر منطقوی – از خلیج تا ترکیه و آسیای مرکزی – یک ستراتیژی “انتظار فعال” را دنبال میکند. این بازیگران نه در جستجوی سقوط آشفته ایران هستند و نه ادامه نظم فعلی را تضمین کننده ثبات می دانند. این فضا را برای درک های خاموش و مصالحه های خاموش ایجاد میکند که جلوگیری از بی نظمی را با تنظیم مجدد نفوذ منطقوی متعادل میسازد.
در مرکز این معادله واشنگتن قرار دارد که در شکل دادن نتایج بحران نقش تعیین کننده ای را بازی میکند. در دوره جدید خود، دولت رئیس جمهور دونالد ترامپ یک رویکرد سختگیرانه تری را روی دست می گیرد و سرکوب داخلی در ایران را به استراتژی گسترش یافته “حداکثر فشار” مرتبط می کند.
به نظر میرسد که شیوه ایالات متحده تهاجم نظامی را تصور نمیکند بلکه استفاده از ابزارهای دقیق و مقرون به صرفه را تصور میکند: تحریم های هدفمند، فشار دیپلماتیک تشدید شده، و عملیات های محدود و ستراتیژیک با هدف زیربنای حساس تحت پوشش حفاظت از غیرنظامیان یا جلوگیری از ظلم های جمعی. این اقدامات لزوماً در جستجوی سرنگونی مستقیم رژیم نیست بلکه در جستجوی تضعیف چنگ آن و پرورش یک محیط داخلی مساعد برای اصلاحات به رهبری خود ایرانی ها است.

هر تغییر اساسیایون در ایران بشکل اجتناب ناپذیر فراتر از مرزهای آن طنین انداز خواهد شد. ایران در یک شبکه توازن که از خلیج تا جنوب آسیا امتداد دارد، موقعیت مرکزی را اشغال کرده است.
به ویژه افغانستان به شدت متضرر خواهد شد. کاهش یا کاهش داخلی نفوذ ایران تعادل قدرت را چه در رابطه با طالبان و چه در مورد مسائل اقلیت ها، منابع آبی، پناهندگان و اقتصاد غیررسمی تغییر می دهد. این خلاء نسبی ممکن است رقابت میان پاکستان، ترکیه و دیگر بازیگران منطقه ای را نیز تشدید کند و افغانستان را به بازتاب مستقیم پویایی ایران تبدیل کند.

عامل مهم دیگر که ابزارهای سنتی دولتی را تضعیف میکند، کنترول در حال کاهش ایران بالای تکنالوژی و فضاهای دیجیتلی است. با وجود محدودیت های سخت انترنت، ایالت دیگر نمیتواند جریان های معلومات را بشکل کامل انحصار کند. شبکه های ارتباطی بدیل، پلت فورم های ماهواره یی، و کانال های دیجیتلی فرامرزی برای معترضان راه های بسیج و در معرض قرار گرفتن بین المللی را فراهم ساخته است، که سبب کاهش موثریت محاصره رسانه ها و افزایش هزینه سیاسی و بین المللی سرکوب شده است.
این تغییر ساختاری دولت را در یک تمثیل جدید قرار میدهد: کنترول امنیت فزیکی به تنهایی برای اداره کردن فضای دیجیتلی یا جلوگیری از بین المللی شدن ناآرامی های داخلی کافی نیست.
در خاتمه، ایران در آستانه یک تحول پیچیده ایستاده است که نمی توان آن را به پرسش بقا یا فروپاشی رژیم تقلیل داد. فشارهای داخلی با یک محیط نامطلوب منطقوی و نقش ایالات متحده که روی تغییر شکل دادن تعادل های ستراتیژیک از طریق وسایل غیرمرسوم متمرکز است همگرا میشود.

درحالیکه سرکوب ممکن یک مهلت مؤقت را خریداری کند، در شرایط فعلی بین المللی این دیگر یک گزینه کم هزینه نیست. بین یک دولت که دارای قابلیت های اجباری است مگر فاقد راه حل های ساختاری است و یک جامعه که برای تغییر انگیزه دارد مگر از نظر سازمانی تکه تکه شده است، آینده ایران به یک سناریوی فرسایش طولانی مدت با مفاهیم که فراتر از مرزهای آن امتداد دارد و بالای منطقه وسیع تر تاثیر میگذارد باز است.
مقاله اصلی که در مورد شکل هموار پایگاه کاخ سفید واشنگتن (عربی) به نشر رسیده است

